هر روز نعمتی است از سوی خداوند بزرگ پس بیایید آن را شکر گزاریم.
هر روز نامه ای برایت مینویسم ... روزنامه

این روزای سخت هم میگذره فقط با فکر دیدنه روی ماهت پسرم...


خاطرات بستری در بیمارستان.

تا امروز 3 روزه که تو یمارستان بستری ام.جمعه روز تولدم  بود.صبح جمعه فکر میکردم که امروز قراره با هسر گلم جشن بگیریم. اما...

نزدیکای ظهر بود که وقتی از بیرون اومدیم فهمیدم که یکم خونریزی کردم.خیلی نگران شدم چون میدونستم مسإله مهمی هست.سریع خودمونو رسوندیم به بیمارستان.وقتی اینجا رسیدم دکتر گفت باید اول نوار قلب جنینتو بگیرم.اسم اون دستگاهه که باید 20 دقیقه زیرش میخوابیدم و حرکات جنین روهم با یه دکمه خودم تو دستگاه ثبت میکردم  NST/NSD بودش.

خلاصه وقتی خوابیدم بعد 20 دقیقه دکتر گفت ضربان قلب جنین کنده.بعدش تو یه دستگاه دیگه خوابیدم .این دستگاهه که مانیتور میکرد حرکات قلب جنین رو بعد دو ساعت نشون داد که مشکل خیلی جدی وجود نداره و دکتر بعد 2 ساعت گفت که بلند شم.اونجا یه اتاق بود که هیچکس توش نبود.خیلی حوصلم سر رفت یکم اشکام هو سرایزر شد.دکتر گفت به خاطر اینکه یکم مشکوک بودی توی بخش زنان و زایمان باید بستری بشی.بعدش با کلی دنگ و فنگ لباسای بخش بیمارستانو تنم کردم.

اولش خیلی تنها بودم اما همسرم پیشم بود و من و از نگارنی در میوورد.بعدش مامانم حوالی غروب اومدو همسرم رفت و الان 3 روزه که مادرم کنارمه.اوضاع تو بیمارستان بد نیست.حوصله آدم سر میره اما پرستارا و دکترا وقتی بهت قوت قلب میدن خیلی چیزا یادت میره.اولش خیلی دپرس شده بودم اما روزای اول وقتی عیادتم میومدن خوب روحیم بهتر شد.بهترین قسمت روز اون موقعهاییه که همسر گلم میاد دیدنم.خیلی بهم انرژی میده. واقعا به حضورش اینجا خیلی نیاز دارم.چقدر خوبه که یه پشتیبان تو لحظات سخت زندگی داشته باشی.

فردای روز دوم دکترا گفتن که سونوگرافی بیوفیزکال باید بشی بعدش اگه دکتر صلاح بدونه مرخصی.هر روز 4 یا 5 دفعه میرم زیر دستگاه نوار قلب جنین و چک میشم.روز دوم گفتن که دکتر سونوگرافی نیومده و مجبوری تا فردا تو بیمارستان بمونی.یکم غصه خوردم اما چه میشد کرد.باید تحمل میکردم.

روز سوم زمانی که با مادرم خیلی خوشحال بودیم که وسایلمونو جمع کنیم و بعد سونوگرافی بیوفیزیکال مرخص شم.یکی از پرستارا اومد گفت که قند خونت خیلی بالاست130.به خاطر همین امروز هم هستی تا روز دوشنبه که امروز هست دکتر غدد بیاد ویزیتت کنه.خدا که از آزمایشام راضی باشه و امروز دیگه برم خونه.یکم خسته و بیحال شدم.

غذای بیمارستان خوشمزس .و از همه مهمتراینه که مجبور نیستی خودت بلند شی آشپزی کنی  و کلی زحمت بکشی.غذای داغ رو میارن برات تا میل کنی.

همسر مهربونم برام دوتا گلدون کشگل گرفته اوورده که میخوام اگه همه چیز به خوبی وخوشی پیش بره بزارم گلدونا رو سر سفره هفت سین و یا خاطرات این روزارو بکنم.پسرم خیلی تو این چند روزه شیطونی کرده.دوسش دارم اندازه دنیا.

اینجا خیلی دوستای جدید پیدا کردم.با پرستارا و دکترا و بهیارا هم کلی دوست شدم و سژه های جالبی تو بیمارستان پیدا کردم.ولی امروز فکر کنم مامانم بره خونه.خیلی اذیت شد بیچاره.دلم واسش میسوزه به خصوص که فشارخون و قند خونش هم بالاست و نگران کننده. تازه قرصاش رو هم نیوورده.

 


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 14 اسفند 1392 :: 14:44 :: توسط : rooznameh

درباره وبلاگ
سلام به وبلاگ خودتون خوش آمدید.امیدوارم مطالب این وبلاگ برای شما دوست عزیزم مفید باشد.
نويسندگان
پيوندها

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید